Monday, December 6, 2004

من می کوچم پس هستم !

از قدیم گفته اند اجاره نشینی خوش نشینی ست. بالاخره این همه سقا خانه ای که شمع روشن کردیم و آن همه امامزاده ای که دخیل بستیم افاقه کرد و ما هم صاحب خانه شدیم. اینکه با این سواد اکابری چقدر به سر ومغزمان کوبیدیم و رنج دات کامی شدن (بهتر بگویم دات نتی شدن) را به جان خریدیم بماند. خلاصه اینکه کورمال کورمال مشق Movable Type کردیم و پا در جای پای بزرگان گذاشتیم.یادمان باشد سر نماز ظهر بروبچه های گردون را هم دعایی بکنیم. خدا عمرشان بدهد. تا به این پیرمرد خرفت حرف حالی کنند و آداب MT یاد بدهند گاس موهاشان رنگ دندانها شان شده است.
خدا از بزرگی کمشان نکند.الهی hit به سایتشان ببارد. خدا ترافیکشان را یک روی local host صد روی اینترنت افزون کند.
آقا دروغ چرا ؟ تا قبر آ ...آ...آ...آ. یادمان می آید کشاکش جنگ ممسنی بود. آقا را خدا عمرشان بدهد یک نعره ای سر ما کشید که قاسم آقا ( البته آقایش را ما خودمان به خودمان میگوییم) برو یک مرقومه ای بنویس که اگر انگلیسا با آن چشمای چپشان خواستند توبه نامه بنویسند بیایند بنویسند که ما از خونشان بگذریم. ما تا به خودمان بجنبیم و قلم و دوات از پر شالمان بیرون بکشیم آقا یک کرور از انگلیسا را به درک واصل کرده بود.مثل حالا نبود که اینجا روم گلاب به روتان انگشتت را بجنبانی خبر تا پتل پورت رفته باشد.
خدا برای شما هم بخواهد! ما که بقچه مان را بستیم و فنجان قهوه و کتری و قوری مان را برداشتیم و رفتیم خانه نو ! اگر خواستید بیایید قدمتان روی چشم ! نشانی جدید قهوه خانه این است
http://weblog.minoosh.net
قرارشده این چند تکه رخت و لباس ما را هم که هیچ سمساری نمیخرد برایمان بار کنند و بیاورند به خانه جدید. تا ببینیم چه میشود...

Saturday, November 27, 2004

انکار

تو را که نه
خود را نیز
نشانم نمی دهند
این روزها
که بی وقفه
روی هم می ریزند
و جوانی را ممنوع می کنند
به انکار کهنگی خويش
راستي
چرا شبها چشمه ها را به عاشقان وا می نهند
تا اشکهایشان را بشویند؟

Sunday, November 7, 2004

سایه

بر می گردم
در چشمانت
جای خنده خالی ست
سایه اندوهی
لبانت را تاریک کرده
می خواهم برگیرم سایه ها را
پر کنم خالی چشمانت را
چه کنم؟
با دست ها یی از سایه
سایه ها را نمی شود راند
می گریزم
از سایه ها غروب آلود
که بلند و بلند تر می شوند...

Monday, November 1, 2004

ترانه ی عسل

به ابهت سجاده ات قسم
که در سودا با مرگ
خدای را شايسته تر نيست
که به ترنم زمزمه ی زير لب
فواره اش
يک جرعه بيش تر نيست
آن زمان که بر دوگانه ات
به زير يک خم
سايه ای پرتاب شد
و به هلهله ی ترانه ی عسل
گوشه پاره مهری گل گرفته بر پيشانی ات
باز می سجا يد از حکا يت غربت
در تنهايی با او
به ضيافت سر به سر گذاردن
با معبود
که گٍل اين مهر
از همان گٍلی ست
که بتان را با آن گزارده اند...

Sunday, October 24, 2004

سرنوشت

چگونه زيستن
در باريکه ی مرگ و حيات
و کوله غمبار سرنوشت را
در تنگاب پر کج و گيج اش
پس پشت قلب های پير و فسرده ی خويش وا نهادن

عشقی اين چنين
که بر قناره ی آزها و آرزوها
سلاخی شد
همه اش اين بود زندگی
و آخر
هيچ!

دريغ!
که عشق را سقفی شان نشد
و چارديواری
وبستری
مامن راز توامانشان

اينک! تنها سکوت مانده است
پس آهی رنگ باخته به هيچ
و دردی تا اعماق ريشه دوانيده
بر ميراث حياتی پر کج و پيچ!

مرگی برای زندگی
و زندگی برای هيچ!

Wednesday, October 20, 2004

هشتمين گناه

سکوت که می کنی
فکر می کنم
بدت آمده
من بد بوده ام
فکر می کنم
حالت خوب نیست
خوش نیستی
فکر می کنم
به چیزهایی که
فکرش را نمی شود کرد
فکر می کنم
به سکوت فکر می کنم
و چقدر سکوت
که در سکوت می کنم...

Sunday, October 17, 2004

دُمـُـل

تپه ای مجنون
دُمـُـل درَد زمين
آبله گون از خلوت هزاران کلاغ
ته مانده نشخوارِ اندوه آدميان را
در فضله های خيس سياه پوشان
بر خاکِ پيکر خويش می کشيد ،
تا فصلی تازه که سر می رسد
غنچه های اطلسي را مادري كند ...
زماني را كه کودکان سيمان زده ی مخمور
از التهاب زخمهاي آهنِ
نه مويه کنند
و مادرانشان نه تلي را بهانه گيرند
که دردزاد اندوه شان است ...

دلگير نباش
هميشه بهار مي آيد
نسيم مي وزد
تپه خيش می خورد
و هزارها کلاغ می شورند...

Tuesday, October 5, 2004

گرگ و ميش


آن اولين
وآن آخرين کسی که خورشيد را
از نيمه ی ديگر زمين می زاييد تير سيمانی متروکی بود
که از پاسبانی شبانه اش
خسته بود و می خوابيد .

يک رشته می گسست .
به سوگواره اش
هزاران شعله می افروخت
و جهان رو به رنگ سرد سايه می رفت.

خورشيد خواب مانده بود
و آن اولين
و آن آخرينی که دستانش را بيرون می کشيد
مرده بود .

Sunday, October 3, 2004

ني لبک

آفتابی را بر خواهم چيد
که ژرفنای فروتن خويش را
يارای ديد بتواند داد
يا
گودال گور خويش را از خويش و خاک پر می کنم
که هيچم از اين دو به نيست

هراسناک
بر چنگال خيس عطش
به تمامی
می کوبم
تا بلکه قطره ای
من از خويش
خيس می شوم
نه از تعرق بيرون
و خراش های خامشی رد ناخن های شهوت نيست
سترگ و زخمينه راهی بيش است
گلوگاه فرو فرياد را خفتن
از فرو خفتن خويش
چرکينه بسته است
تا نای ِ‌بی آواز ني لبکی باشد برای رهيدن ...

Saturday, October 2, 2004

باران آخر...
به هخا و كودتاي ابلهانه اش

ايستاده اند در آغوش باد
چوبينه تيرهايی سيم خورده
که شبان گاهان
چون انتری
آفتاب را گزافه قی می کنند .
و روز به شکرانه اش خاموشند.

همين امروز بود كه دو جفت ابر ضخيم
شيرابه غذای خويش را با هرزه گی
از پستان عريان آسمان می نوشيدند
و باران زاده می شد .

خرابه ستارگانی پلشت
به سخره گرفته بودند
خورشيد را به رنگ اندک مضحکشان ...
و اَبَر ستاره ی رخشان
عزلت گزيده بود
و تابوت گونه شب از راه رسيد .
شيرابه پاشيد و زنجير گون
آوار بام ها می شد آن قطره های آب !
و گزافه مقلدان آفتاب را
درخششی فزاينده آکند ...
تا پاس شب بگذرد و
فرومايه اخترانی پست
در پرتو گرم آفتاب
در خود فرو شوند
و روز آغاز کسی باشد ...

امشب باران زنجير گونه می بارد
به گمانم اينبار خورشيد را يارای آمدن نيست
و هوای منبسط از ريزه های آب
يکريزِ همچنان فرو می پاشد ...