۱۳۸۲ آبان ۵, دوشنبه

ویگن روی در نقاب خاک کشید






میخواهید سلطان جاز خطابش کنید یا پدرموسیقی پاپ یا هر چیز دیگر...
او سالها با این ملت ماند و برای این ملت خواند. از جاودانگی او همان بس که ترانه بردی از یادم او حتی هنوز هم قلب پدربزرگها و مادربزرگهایمان را می لرزاند
ویگن متعلق به یک نسل نبود. او در قلبها زیست و در فراموشی خفت
آیا براستی مهم است که بر گورش چلیپایی کاشته اند یا سنگ لحدی؟

روحش شاد و روانش آرام باد...



۱۳۸۲ آبان ۴, یکشنبه

آيه های يأس

دستها ، حلقه وار
در طوافی ايستا
نه به گريز از سوز سرما
که مامنی ساخته اند
بيداد باد را
که بی رمق شعله گان را
باد
دشمن جان است

طالع بختی شايد ؟
نه، باور نمی دارم
که باور را دیرگاهیست
به سوگ نشسته ام
مرثيه ای تلختر از مرگ خدا

نه به انتظار زايشی
و نه در افسون افسانه
که ققنوس
به اميد زادنی نو ،‌
تن به آتش داد و تنها
خاکستر شد

ديگر آنکه
اندوه را
سعادتی نيست ،
تا زادن را بشارتی باشد

بی بهانه نيست اما
پاس اين آخرين اخگر داشتن
آيه های يأس را
مگر،
به آتش توان شست...

۱۳۸۲ آبان ۱, پنجشنبه

شکرانه...

خدا را شکر
تکه ای نسوخته از اين چتر
هنوز نم نمی دهد
اگر؛ لبخندی بيايد به شدت اشکي
آن را هم
سنگفرش می کنم
خدا را شکر
می گويند شبانه ای پيش از مرگ
اتاقی از زمين
سهم من خواهد بود؛
در آن شب
زمستانی خواهد اويخت
و برفی تبدار
به روی من واتاق
خواهد ريخت
زنی در تنهايي آخر
سهيم خواهد شد
و درست پيش از ميانه ی آغوش
به کنار در خواهد گريخت
و در آستانه برايم
دعای چهل حوری
خواهد خواند...

باکی نيست
خداحافظی ها
طمعکار نيستند
مثل تمام شبانه های پيش از مرگ
خدا را شکر
از اين چتر
و از بارانی از غبارکه می بارد
و مرا به ميهمانی آسمان مي برد...