۱۳۸۲ آبان ۱۲, دوشنبه

چهار پونز کوچک

يک زن
يک چتر
و يک خيابان خيس بي انتها.
دور
اثيري
روياوار
مانند زني تنها
در پوستر فيلمي رمانتيک
بر سر در يک سينما.
تو را مي توان
اينگونه باز آفريد،
و با چهار پونز کوچک
به دورترين ديوار خاطره آويخت

ع. صفاري

۱۳۸۲ آبان ۱۰, شنبه

کوچه باغ


به پرنده ای که در ميانه پاييز آمد...


ای پرنده
ای پرنده بی پروا
ميگفتمت بر پی آن فوج گمشده در مه آشيانه مساز
من ساختم
باد آمد و
همه رويا ها را با خود برد
و کوچه باغ پاييزی باز بوی ارديبهشت گرفت...
خاطره سترون...

به مهرداد که خاطراتش هرگز کمرنگ نميشوند...

در دور دست نااميد
تنها امتداد طولانی شب است و
انتظار ويرانی
و قارقار کلاغان
هردم
خاطره مردگانی را زنده می کند
که هر روز تکرار می شوند
و غروب رویاها
کوچه را
از اشتیاقی منزوی تر از همیشه
سرشار می کند
و در حاشیه ای از این یاس مکرر
مردی
آخرین فریادهای ناامیدی خویش را
به ناگزیر
سکوت می کند
سخن از فرو نشستن و در ماندن نیست
سخن از سیطره سهمگین میله هاست
وقتی تمنای پرواز را
شعله می کشی
و دستهایی که دراز می شوند
بی آنکه بیابند و
بی آنکه پاسخی در خور بشنوند
و من
خالی تر از همیشه
به طنین صداهایی می اندیشم
که در معرق سکوت بر آمدند
و به خاطرهای کمرنگ پیوستند