۱۳۸۲ بهمن ۱۵, چهارشنبه

رويا

نشسته ام ،
به پرچین چلچله اما ،
خیالی نیست ،
به حبس هزار میله سپید هم خواهم نشست ،
من از کودکی ،
من از هفت سالگی ،
همیشه عاشق ساعت تنگ نيمه شب بوده ام ،
که رويا دوان دوان ،
توی آسمان ،
چرخ می خورد !
بدون فکر ،
بدون ذره ای خیال و ترديد مي نشست بر بام چشمان بيخوابم

حالا نشسته ام دوباره ،
تا از کنار ریل ،
شاید ،
یک روز ، صدای سوت یک قطار رويا ،
برقصانتم اما
اما اينبار در بيداري ...!

۱۳۸۲ بهمن ۱۴, سه‌شنبه

ديروز برايم روز فرهاد بود. گفتم شما را به ترانه اي از او مهمان كنم.
قهوه تان را نوش جان كنيد و دمي گوش بسپاريد به حزن نوستالژيك اين ترانه...

۱۳۸۲ بهمن ۱۲, یکشنبه

آدم برفي

براي آدم برفيهاي تنهاي باغ محتشم

آدم برفي تنها يك پا دارد
و چشمانش دگمه است
و پيراهنش، كهنه پاره اي...
اما مي خندد
آدم برفي در برف
مي خندد...
چرا كه شانس اين را داشته است
كه باشد
كه آدم برفي باشد


ديگر سنگها ، فرسنگ ها...
و خورشيد
چه اهميت دارد...