۱۳۸۲ بهمن ۲۰, دوشنبه

نرگس

اي همدرد صبور !
باور مي كني كه كسي در اين حوالي پيشم نمانده است؟
و به جز خاطره گل نرگس و آتش
چيزي يادم نيست؟
و من چيزي نيستم جز خاكستر ققنوسي كه از بستر زفاف اقاقي ها بر جاي مانده است
تا فردا صد هزار بارانه جوان شود
و باز تكرار...

نبين كه خنده هايم پيش تو باريدند ،
كه من با گريه مي خندم
و خيال ،
و آوازي كه هميشه درميانم فرياد مي كشد انگار :
" كمر بر كدام راه ساده بسته اي ؟ ،
آنهم ميان همه احتمال و اين همه تكرار ! "

با همه اينها زنده ام،
آري امشب ،
هفت شهر رويايي من چراغان است ،
بگذار ،
بگذار تير بارانم كنند
تا با ياد نرگس و بوسه به خواب خاك روم.....




۱۳۸۲ بهمن ۱۸, شنبه

واپسين آرزو در تسالونيكي

چه ميشود كرد؟
شب ، قدر آغوش روياي اقاقي ها را نمي داند
يكه چراغ كورسوزي ست ،
كه با فتيله نفريني ش بر درازاي يلدا خميازه ميكشد
وهمي اثيري ست
بي خبر از كوله بار سبك اطلسي
كه صبور و گرم و پر خواهش
! قلب سوزان آفتاب را نشانه رفته است …

كاش ، قبل از هق هق آخرين ستاره ، خروسي بخواند ،
براي من كه عاشق بوسيدن يك بغل آفتابم
و در انتظار سپيده فردا...

۱۳۸۲ بهمن ۱۶, پنجشنبه

نشاني


انعكاس سبز حضورت ،
روي انحناي بال پروانه ،
مي لرزيد ،
آوازت از دور پيدا بود ،
گفتي راه بسيار است ،
و سحر
چيزي ست ميان باغ ريواس كوهي خيال انگيز
و اضطراب لحظه وصال .
و نشاني لبخند پشت پاورچين هق هق دختر ميناست ،
جايي خيس تر از گريه هاي بانوي بهار و
كافيست بيابي كجا لاله با سار مست ميرقصد !

باور نمي كني ؟
گفته بودم كه خواب ديده ام!
و دررويا ميانت نشسته ام ،
بردوش ، چليپا ،
بر كمر ، آه سنگين هزار قاصد بي سر ،
و راهي ،
كه تا ابد ادامه داشت …

كاش
كسي مي گفت :
حقيقت ،
همان دردانه نيلوفري ست ،
كه قلب تكه پاره از شب سياهش را
روي چك چك ناودان و چراغي نمور
زاييده است !