تقدیس
لبخند زلالت روح چشمه های بهاریست
و دستانت تقدیس میکند بلوغ سبز بیشه را
آسمانی هستی
چونان زهدان مریم
و بخشایشت طعنه بر محبت ماشیح میزند
آن زمان که بر چلیپایش دزدی را بخشید
و بر جامه اش قرعه انداختند
و شرابی نه شیرین به کامش کردند
می تابی چون برف بر تن دی ماه
افسوس
دیگر جوانه ای برای بهارنماده
شاید بهاری دیگر ببینمت
گیسو افشاده بر خنکای خاک
دیگر بهاری...
دیگر عمری...
شاید...
۱۳۸۲ شهریور ۹, یکشنبه
۱۳۸۲ شهریور ۶, پنجشنبه
لالایی
بخواب !
حرفی نمانده ، نه کاری
جز اينکه در رفت و آمد اين بغض های گلو گير
فردا را بهتر از امروز بخواهيم
مثل ديروز
آرام بخواب
درست روی گونه ی راست صورتت
آنگونه که يادگار دوران بردگيت را
خالت را
به بيگاری برم
تا عريانی ماه از شرم اين ستم
ابر پوش شود
چرا هميشه پيش از خواب اشک می ريزی
تو هرگاه که بخواهی آزادی
مانند تمام بردگان قرون پيش
که اينک آزادنند .
بخواب !
حرفی نمانده ، نه کاری
جز اينکه در رفت و آمد اين بغض های گلو گير
فردا را بهتر از امروز بخواهيم
مثل ديروز
آرام بخواب
درست روی گونه ی راست صورتت
آنگونه که يادگار دوران بردگيت را
خالت را
به بيگاری برم
تا عريانی ماه از شرم اين ستم
ابر پوش شود
چرا هميشه پيش از خواب اشک می ريزی
تو هرگاه که بخواهی آزادی
مانند تمام بردگان قرون پيش
که اينک آزادنند .
۱۳۸۲ شهریور ۳, دوشنبه
زمان خاکستری
در كوله بار من
كه آينه دار اندوهم
چشمان آرامت
آبستن كدام روشنايي بود
كه همچون آذرخشي وحشي ميسوخت...
و لبانت عسل سرخي
كه هر دم ميماسید بر زمان ..
در آن هنگام كه
زمين همچنان تلخ بود و تاريك
زماني كه نوازش و بوسه ..
مزهي خوناب و خنجر مي داد
همه آن التيام
از آستان اعتماد تو
فرو ميریخت
تا دنيايي ديگر گونه را به زندگي بنشينم...
در كوله بار من
كه آينه دار اندوهم
چشمان آرامت
آبستن كدام روشنايي بود
كه همچون آذرخشي وحشي ميسوخت...
و لبانت عسل سرخي
كه هر دم ميماسید بر زمان ..
در آن هنگام كه
زمين همچنان تلخ بود و تاريك
زماني كه نوازش و بوسه ..
مزهي خوناب و خنجر مي داد
همه آن التيام
از آستان اعتماد تو
فرو ميریخت
تا دنيايي ديگر گونه را به زندگي بنشينم...
اشتراک در:
پستها (Atom)