۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه

کوچ

 

رومانی ؛ جاده کنتستانتزا به بخارست















این‌جا خانه‌ی قدیمی من است. آب و جارویش کرده‌ام و پس از سال‌ها دوباره در آن خواهم نوشت. آرشیو نوشته‌های قدیمی مغشوش و ناقص است، لینک خیلی از تصاویر شکسته . باید همتی باشد تا از دامنه‌ی قدیمی مرحوم منتقل‌شان کنم این‌جا و دستی به سر ورویشان بکشم. عجالتاٌ فقط می‌نویسم.

بوی تلخ قهوه دامن‌گیر است، مانند آب زاینده‌رود. نوشتن کار خوبی‌ست حتی اگر نویسنده قلم الکنی چون من داشته‌باشد.
به گمانم چیزی خواهد شد شبیه واگویه با خود ، یا نمی دانم یادداشت های روزانه ، هذیان یا چیزی در این حدود...


کوچ زحمت دارد ؛اما گویا من به کوچیدن عادت کرده ام... شاید بی دلیل نباشد مجبورم گاهی سری به سرزمین کولی ها بزنم...هرچه باشد کولی ها کوچ را بهتر می فهمند.

۱۳۸۳ آذر ۱۶, دوشنبه

من می کوچم پس هستم !

از قدیم گفته اند اجاره نشینی خوش نشینی ست. بالاخره این همه سقا خانه ای که شمع روشن کردیم و آن همه امامزاده ای که دخیل بستیم افاقه کرد و ما هم صاحب خانه شدیم. اینکه با این سواد اکابری چقدر به سر ومغزمان کوبیدیم و رنج دات کامی شدن (بهتر بگویم دات نتی شدن) را به جان خریدیم بماند. خلاصه اینکه کورمال کورمال مشق Movable Type کردیم و پا در جای پای بزرگان گذاشتیم.یادمان باشد سر نماز ظهر بروبچه های گردون را هم دعایی بکنیم. خدا عمرشان بدهد. تا به این پیرمرد خرفت حرف حالی کنند و آداب MT یاد بدهند گاس موهاشان رنگ دندانها شان شده است.
خدا از بزرگی کمشان نکند.الهی hit به سایتشان ببارد. خدا ترافیکشان را یک روی local host صد روی اینترنت افزون کند.
آقا دروغ چرا ؟ تا قبر آ ...آ...آ...آ. یادمان می آید کشاکش جنگ ممسنی بود. آقا را خدا عمرشان بدهد یک نعره ای سر ما کشید که قاسم آقا ( البته آقایش را ما خودمان به خودمان میگوییم) برو یک مرقومه ای بنویس که اگر انگلیسا با آن چشمای چپشان خواستند توبه نامه بنویسند بیایند بنویسند که ما از خونشان بگذریم. ما تا به خودمان بجنبیم و قلم و دوات از پر شالمان بیرون بکشیم آقا یک کرور از انگلیسا را به درک واصل کرده بود.مثل حالا نبود که اینجا روم گلاب به روتان انگشتت را بجنبانی خبر تا پتل پورت رفته باشد.
خدا برای شما هم بخواهد! ما که بقچه مان را بستیم و فنجان قهوه و کتری و قوری مان را برداشتیم و رفتیم خانه نو ! اگر خواستید بیایید قدمتان روی چشم ! نشانی جدید قهوه خانه این است
http://weblog.minoosh.net
قرارشده این چند تکه رخت و لباس ما را هم که هیچ سمساری نمیخرد برایمان بار کنند و بیاورند به خانه جدید. تا ببینیم چه میشود...

۱۳۸۳ آذر ۷, شنبه

انکار

تو را که نه
خود را نیز
نشانم نمی دهند
این روزها
که بی وقفه
روی هم می ریزند
و جوانی را ممنوع می کنند
به انکار کهنگی خويش
راستي
چرا شبها چشمه ها را به عاشقان وا می نهند
تا اشکهایشان را بشویند؟