قفس 2
پرواز را به خاطر بسپار ، پرنده مردنيست
فروغ
گفتند ،
روي سفره هفت سين امسال ،
سين هفتم ،
سر بريده كبوتريست ،
كه آواز آسمان بي چلچله مي خواند ،
چيزي شبيهِ " پرواز ،ممنوع است " !
شك دارم !
شايد سر سفره هفت سين امسال ،
سر بريده كبوتري باشد اما ،
كبوتر به پرواز زنده است ،
آواز با چلچله
خواب با رویا
من با خواب ...
نازنينک من!
بيا بادبادکهامان را همين جا هوا کنيم
که روی آن برهوتهای خانگی مان
جا برای پرواز کودکانه نيست !
باور کن ، من هم يک وجب آسمان آزاد می خواهم !
آری
با تو ام !
از پشت پنجره نگاه کن ؟
چگونه می شود نشست ،
وقتی هنوز ،
زير هر درخت سايه ايست ،
و زير هر سايه ، آوار کابوسی ؟
چگونه می شود ، به دلداری قناری نشست ،
وقتی ، که درون هر قناری قفسی ساخته اند ،
و درون هر قفس ، يکی باغ پر از قناری تسليم !
من ،
پنجره را نخواهم شکست ،
آنقدر آبش خواهم داد ، تا جوانه دهد ،
و وقتی درخت شد ،
زير شاخه هایش ،
سايه ام به دلداری قناری ها ،
آواز بخواند
وآنگاه سوگ واپسین خواهد بود...
۱۳۸۲ اسفند ۵, سهشنبه
۱۳۸۲ اسفند ۱, جمعه
مهتاب
نمی دانم از کجا و چرا
ليک گويی که سالهاست می شناسمت
همدرديت را
نجوای خيس نگاهت را نیز
و مرگ زمان
در لحظه های زنده ی مردن برای هم...
و اين منم اکنون...
لبريز از نياز تو
سرشار از آرزوی رهاييت از هر چه درد ...
و اين تويی که می کوشی
که بذرم را بکاری بر باغچه ستاره هایت
تا ستاره ام باشی
ای ماه من...
من اينک تو را به خواب ترک می گويم
گرچه نمی خواهم از تو دور شوم ليک
مرا از ميان نور خود در اين شام تاريک
پرواز بده تا سقف آسمان های سرد
آنگاه که لبريزم از رهاييت از هرچه درد...
و باز اين تويی که می کوشی
که پنهان کنی درونت را
که تا مرز درک همراهی کنی مرا...
مهتاب رويايی من...
***
چشمانم گويا بسته اند
صدايي در من خود را تکرار مي کند
نرگس را بو مي کني
و من صدايت را لابه لاي عطرِ پاييزي آن مي شنوم
من مست
مست مي شوم هنوز را....
وباز در تن ِ من برف مي بارد
حزن ِ عجيبي که من مدام در آن دوره مي شوم
باز صدا
صدايي که روي آن نماز مي خوانند وسعت ِ حضور تورا
توصدا مي کني نام ِ کسي را که باد
دارد با خود مي بردش !
نمی دانم از کجا و چرا
ليک گويی که سالهاست می شناسمت
همدرديت را
نجوای خيس نگاهت را نیز
و مرگ زمان
در لحظه های زنده ی مردن برای هم...
و اين منم اکنون...
لبريز از نياز تو
سرشار از آرزوی رهاييت از هر چه درد ...
و اين تويی که می کوشی
که بذرم را بکاری بر باغچه ستاره هایت
تا ستاره ام باشی
ای ماه من...
من اينک تو را به خواب ترک می گويم
گرچه نمی خواهم از تو دور شوم ليک
مرا از ميان نور خود در اين شام تاريک
پرواز بده تا سقف آسمان های سرد
آنگاه که لبريزم از رهاييت از هرچه درد...
و باز اين تويی که می کوشی
که پنهان کنی درونت را
که تا مرز درک همراهی کنی مرا...
مهتاب رويايی من...
***
چشمانم گويا بسته اند
صدايي در من خود را تکرار مي کند
نرگس را بو مي کني
و من صدايت را لابه لاي عطرِ پاييزي آن مي شنوم
من مست
مست مي شوم هنوز را....
وباز در تن ِ من برف مي بارد
حزن ِ عجيبي که من مدام در آن دوره مي شوم
باز صدا
صدايي که روي آن نماز مي خوانند وسعت ِ حضور تورا
توصدا مي کني نام ِ کسي را که باد
دارد با خود مي بردش !
اشتراک در:
پستها (Atom)