۱۳۸۳ مرداد ۱۴, چهارشنبه

رويا

کاش در المپ بودی!
شايد شبی ميزبان اشتياق ديدنم می شدي
گپی مي زدیم
و به پهنای ترس پرنده کوچک راه گم کرده ای دلهامان دوست می شدند
تو اما می خواندی از آن روزها که نمی دانم
ومن می گفتم از اين روزها که انگارتو نمی دانی !
وتا انتهای بردباری پروردگاريت حرف می زديم
تا عمق شب
تا رويا ...

۱۳۸۳ مرداد ۱۱, یکشنبه

دهانت را مي بويند ، مبادا گفته باشي دوستت دارم ...



بدون شرح
برگ

خشك و تكيده فرياد مي كشم :
خش خش

زرد مي شوم
ميبارم از مادر درخت
ناله ميكنم :
خش خش

باد به تازيانه مي زند مرا:
خاموش،
كسي حرف تو را نمي فهمد
سكوت كن


…وانگاه مي برد مرا
مي برد
مي برد ...

وتا بهار در خاك باغچه فراموش ميشودم ...