يادداشتهاي سرزمين اسقف ها 9 ...
:: هتل نوشته ها
... اينجا همه جور بدي داشته باشد يك خوبي دارد كه آدم مشكل شرعي پيدا نميكند ! توالت اتاقم مجهز به آخرين فن آوري بشر در زمينه طهارت يعني بيده است. استفاده از بيده يك مزيت ديگر هم دارد و آن اين است كه لازم نيست آفتابه مسي سه مني را با يك دست بلند كني. يادم مي آيد در خانه پدربزرگم بسكه آن آفتابه كذايي را بلند كرده بوديم ( آن هم در آن وضعيت نه چندان راحت !) كلي پشت بازو زده بوديم ...
... يادتان باشد زبانم لال ، به اشتباه ، گلاب به روتان، لباس زير چركتان را توي مشمايي كه هتل براي لباسشويي در اتاقتان گذاشته نگذاريد. وگرنه رسپشن در كمال احترام و در معرض ديد همگان با يك عذرخواهي آن را همانطور دست نخورده تحويلتان ميدهد.بلاد كفر است ديگر! اينها كه ناموس سرشان نميشود و نميدانند اين چيزها در قياس آباد جزو اموال به شدت طبقه بندي شده و ناموسي ست. آقا دروغ چرا ؟ تا قبر آ ..آ..آ ..آ . ما خودمان يك همشهري داشتيم قياس آبادي بود. تازه راستش را بخواهيد مال اطراف قياس آباد بود نه خود آنجا. يك بار باد آمد و زير شلواري اش از روي بند برداشت و با خود برد انداخت خانه همسايه . بيچاره آنقدر ناموس پرست بود كه نتوانست اين خفت را تحمل كند و خودش را نصفه شبي در چاه خفه كرد...
... ديشب ناخودآگاه ياد خاطرات ناصرالدين شاه افتادم. بيچاره رفته بود سفر اروپا . گويا يك ملاقاتي هم با ملكه وقت بريتانيا داشت. شبش آشفته مشاورش را فراخوانده بود كه چه نشسته اي ملكه عاشق من شده. حالا شوهر هم دارد. چه كنيم كه زناي محسنه نكرده باشيم ؟ مشاور پرسيده بود قبله عالم مگر چه شده است . ايشان هم دست به سبيل مبارك كشيده بود و گفته بود ملكه را آنقدر تب عشق گرفته كه در ملا عام دستم را گرفته و گذاشته آنرا ببوسم . حالا اگر ميشد يك جوري خطبه را جاري ميكرديم بد هم نبود در بلاد غريب . حكما خدا نخواسته ضل الله به گناه بيافتد. مشاور هر چه قسم جلاله خورده بود كه قبله عالم اينها رسمشان است و اصولا چون ذكورشان ختنه نميكنند زياد مردانگي و زنانگي سرشان نميشود، به خرج مبارك نرفته بود. حالا چرا ياد اين قضيه افتادم دليلش اين است كه ديروز يكي از همكاران اناث كه ميخواست به مرخصي چند روزه برود از همه خداحافظي كرد . از جمله من و خيلي راحت مرا بوسيد . خوب شد كمي در احوال كفار ينگه دنيا غور كرده ام وگرنه بايد دنبال آخوندي چيزي ميگشتم تا محرممان كند !حداقل از يك جانب خيالم راحت تر از قبله عالم است چون گويا حاج خانم مورد نظر قبلا از شوهرشان طلاق خلعي گرفته اند و اين مورد در دوسيه اجتماعي شان Social Record درج شده است . راستي امتحان نكرده ام اگر در گوگل دنبال كلمه محلل بگردم چه جوابي ميدهد !
۱۳۸۳ اردیبهشت ۱۱, جمعه
يادداشتهاي سرزمين اسقف ها 8 ...
خبر كوتاه و سهمگين...
" گل آقا " طنزپرداز نامدار ايران درگذشت
تهران ، ايرنا : ۱۱ ارديبهشت ۱۳۸۳ برابر با ۳۰ آوريل۲۰۰۴
" کيومرث صابرى " طنزپرداز نامدار ايراني که به " گل آقا" شهرت داشت
روز جمعه به ديار باقي شتافت .
گل آقا که سال گذشته دچار بيمارى خوني شده بود از مدتي پيش
در بيمارستان مهر تهران بسترى شده بود.
آري ...
سار پريد...
آش سرد شد...
گل آقا رفت ...
خبر كوتاه و سهمگين...
" گل آقا " طنزپرداز نامدار ايران درگذشت
تهران ، ايرنا : ۱۱ ارديبهشت ۱۳۸۳ برابر با ۳۰ آوريل۲۰۰۴
" کيومرث صابرى " طنزپرداز نامدار ايراني که به " گل آقا" شهرت داشت
روز جمعه به ديار باقي شتافت .
گل آقا که سال گذشته دچار بيمارى خوني شده بود از مدتي پيش
در بيمارستان مهر تهران بسترى شده بود.
آري ...
سار پريد...
آش سرد شد...
گل آقا رفت ...
يادداشتهاي سرزمين اسقف ها 7 ...
چه غمي به دل آدم چنگ ميزند وقتي هواي غربت را تنفس كند و به ناگاه سراز وبلاگي دربياورد كه تپش هاي قلم شاعر روزهاي جواني اش را در آغوش گرفته است...
در تهران به دنيا آمدم: خيابان صفیعلیشاه کمی بالاتر از خانقاه.از پنج و شش سالهگی چيزهائی يادماست: دراصفهان بوديم. ودرسميرم بوديم کهپدرم جادهاش رامیکشيد و ماهارا میبردند ترکاندن صخرهها را تماشا کنيم. وروزی را يادماست در همان سميرم که چانه من بر اثراصابت به کنج ميز شکست. و بعد سفر غمانگيزمان به خاش بود که مادرم تو تمام طول راه اشک ريخت. و بعدآن دبستان عشايری و مرگ و مير بچههای بلوچ بود. و مرگ خواهرم بدری يادماست که گذاشته بودندش کنار چاه وسط حياط و مادرم مجبور شد جنازهاش را به دست خودش بشورد تو کرت ترب چالاش کند که تنها سبزی خوردن سر سفرهمان بود. و جور به جور فشارهای ديگر که علتاش سرسختی ويکدندهگی پدرم بود بافرمانده نظامیاش سرتيپالبرز که داستاناش درازاست. داستانافسری که میخواست با بازجرکش کردن سران قبايل بلوچ تخموحشت بپاشد وافسرزيردستی کهزيرباراو نمیرفت و او را در نظر شاهنشاهاش سکهی يک پول میکرد و، از اينجور قضايا... بهگمانام فرمانده مربوطه پس از فرار قائد عظيمالشاءن در حوادث سال ۲۰ محکوم بهاعدام واينچيزها شد، يا تو خانه همچين لافهائی میزدند، يا ما تو دلمان ازاينقورتوقرابها میآمديم، وغيره و غیره...
به خاش که رفتيم پنج سالم بود. سال بعدش بود که مرا به دبستان گذاشتند و هشت سالم بود که مادرم ما را برای آن درسخواندن کذائی به مشهدبرد...
احمد شاملو
چه غمي به دل آدم چنگ ميزند وقتي هواي غربت را تنفس كند و به ناگاه سراز وبلاگي دربياورد كه تپش هاي قلم شاعر روزهاي جواني اش را در آغوش گرفته است...
در تهران به دنيا آمدم: خيابان صفیعلیشاه کمی بالاتر از خانقاه.از پنج و شش سالهگی چيزهائی يادماست: دراصفهان بوديم. ودرسميرم بوديم کهپدرم جادهاش رامیکشيد و ماهارا میبردند ترکاندن صخرهها را تماشا کنيم. وروزی را يادماست در همان سميرم که چانه من بر اثراصابت به کنج ميز شکست. و بعد سفر غمانگيزمان به خاش بود که مادرم تو تمام طول راه اشک ريخت. و بعدآن دبستان عشايری و مرگ و مير بچههای بلوچ بود. و مرگ خواهرم بدری يادماست که گذاشته بودندش کنار چاه وسط حياط و مادرم مجبور شد جنازهاش را به دست خودش بشورد تو کرت ترب چالاش کند که تنها سبزی خوردن سر سفرهمان بود. و جور به جور فشارهای ديگر که علتاش سرسختی ويکدندهگی پدرم بود بافرمانده نظامیاش سرتيپالبرز که داستاناش درازاست. داستانافسری که میخواست با بازجرکش کردن سران قبايل بلوچ تخموحشت بپاشد وافسرزيردستی کهزيرباراو نمیرفت و او را در نظر شاهنشاهاش سکهی يک پول میکرد و، از اينجور قضايا... بهگمانام فرمانده مربوطه پس از فرار قائد عظيمالشاءن در حوادث سال ۲۰ محکوم بهاعدام واينچيزها شد، يا تو خانه همچين لافهائی میزدند، يا ما تو دلمان ازاينقورتوقرابها میآمديم، وغيره و غیره...
به خاش که رفتيم پنج سالم بود. سال بعدش بود که مرا به دبستان گذاشتند و هشت سالم بود که مادرم ما را برای آن درسخواندن کذائی به مشهدبرد...
احمد شاملو
اشتراک در:
پستها (Atom)