يک جـرعه قهـوه
من قـانـعـم، از عشق پنـاهت کافی ست
يک بوسه به لب، نه خاک راهت کافی ست
امشـب که برای ديـدنت بيـدارم
يک جـرعه قهـوه نگاهت کافی ست...
Sunday, September 7, 2003
Saturday, September 6, 2003
انجیل به روایت متی

بعضی از قطعات موسیقی از آسمان نازل میشوند. انگار گونه ای اشراق در آنها نهفته است. یکی از این قطعات که همیشه مرا منقلب کرده یکی از کانتاتهای مَس جاودانه باخ ،انجیل به روایت متی" Saint Matthew Passion -BWV 244 " در سی مینور با نام "خدایا مرا عفو کن " است.
اولین باری که این قطعه را شنیدم هجده سال پیش بود.علیرغم سرخوشی های مخصوص آن سن و سال حسابی کلافه ام کرد.
قطعه ای ست بسیار تغزلی و پراز rotationهای روحانی.
یکی از زیباترین و غیر هالیوودی ترین روایتهای تصویری زندگی مسیح با همین نام و با استفاده از همین موسیقی به عنوان موسیقی متن توسط
Pier Paolo Pasolini 1922-1975 کارگردان شهیر و لائیک! ایتالیایی در سال 1964 با بازی Enrique Irazoqui در نقش عیسی مسیح ساخته شده است.
دوست دارم این قطعه را در پس زمینه وبلاگم بشنوید و نظرتان را برایم بنویسید.

Wednesday, September 3, 2003
در كولهات چه داري؟
كولهپشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.
مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت: ولي تلختر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي. كاش ميدانستي آن چه در جستوجوي آني، همين جاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گل است. او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد. جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كولهاش سنگين بود.
هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود.
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كوله! ات چه داري، مرا هم مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و نور ديدن خود، دشوارتر از نور ديدن جادههاست.
یک دوست
Tuesday, September 2, 2003
در باد...
با من اندوهِ روسپياني ست
كه جست و جويِ همزاد را
گيسو سپيد كرده اند
و خواب هاشان
كابوسِ چشم هايِ ماران است
باري ، بهارِ نوميدان
تنها
پرده پوشِ جذامِ زمين است...
شعله ور
در مكاشفه اي موهوم
چون حسرتي سرگردان
ويرانه هايِ يادِ تو را مي گريم
در معبر نسيمي كه مُـردِگان را
به نام مي خوانَد
و گيسوان شب
سرشار عطر فراموشي ست
تهي از يقين بيهودگي
ومعجزه ي عشق...
ديگر فريب آفتاب وآينه ي خاك را
نخواهم خورد
اينك الفاظ مرده بر لبان ام
آه اي حقيقت موهوم
از چارسويِ شب
اندوه مي وزد
وگيسوانِ گريه
رها
در
باد ...
Monday, September 1, 2003
مارس
سلام بر مريخ و مريخيان؛
به سي و پنج هزار مايليِ سيارهء قشنگِ ما خوش آمديد.
گويا يک شصت هزار سالي در راه بوده ايد،
راضي به زحمت نبوديم، واقعا خسته نباشيد.
خواهش مي کنم بفرماييد آن سرِ دنيا - آن بالا - بنشينيد؛
راستي، چرا انقدر سرخ شده ايد؟ نکند بيماريد؟
کاش ماه اينجا بود، کمي مهتاب مي خورديد، حتما روشن مي شديد.
ماه امشب شب کار است، ديرتر مي آيد. خيلي حرف داريم، شما شروع کنيد.
ما هم بد نيستيم، شکر خدا، مثل شما مي گرديم.
دو هزار سالي است همينجا - روي زمين - دور خودمان مي چرخيم.
واي، چقدر حرفها هست که ما با شما بزنيم!
زندگي هر روز مي گذرد؛
يک روز از همه جا و همه چيز و همه کس بيزاريم،
يک شب از فرط خوشي به ريش جهان مي خنديم.
خوب مي فرموديد، از زحل جان چه خبر؟ حتما خوب هستند.
حتما بايد از ابرهايش برايم تعريف کنيد.
مي بينيد که، خيلي حرف داريم، بايد شب بمانيد.
عطارد هم بد نيست، با زهره مشغولند، دور هم مي گردند.
مي دانيد مريخ جان،
قدر نور خورشيد را من و شما مي دانيم؛ اينها نمي فهمند.
کجا با اين عجله؟ تازه آمده ايد!
اين همه راه را گز کرديد، مگر من مي گذارم قبل از شام برويد.
متوجه هستم، بايد زحل خانم را هم همراه مي آورديد.
حالا مطمئنيد؟ شما را به خدا تعارف نکنيد...
بله بله مي دانم؛
دويست و هشتاد هزار سال بعد باز هم برمي گرديد.
اشکالي ندارد، باشد دفعهء بعد.
فقط ببينيد،
اگر يک وقت آمديد و ديديد ما مُرده ايم،
لطفا کمي - يک چند صد هزار سال - صبر کنيد؛
شما که بهتر مي دانيد،
ما هم - مثل تمام دنيا - صبح تا شب و شب تا صبح دور خود مي چرخيم،
سخت يا آسان، دير يا زود، خوب يا يد، با هم يا بدون هم، زندگي مي گذرد،
حتما برمي گرديم.
بدرود مريخ؛ به اميد ديدار، وقتي که برگشتيم.
دلتنگستان
Sunday, August 31, 2003
تقدیس
لبخند زلالت روح چشمه های بهاریست
و دستانت تقدیس میکند بلوغ سبز بیشه را
آسمانی هستی
چونان زهدان مریم
و بخشایشت طعنه بر محبت ماشیح میزند
آن زمان که بر چلیپایش دزدی را بخشید
و بر جامه اش قرعه انداختند
و شرابی نه شیرین به کامش کردند
می تابی چون برف بر تن دی ماه
افسوس
دیگر جوانه ای برای بهارنماده
شاید بهاری دیگر ببینمت
گیسو افشاده بر خنکای خاک
دیگر بهاری...
دیگر عمری...
شاید...
Thursday, August 28, 2003
لالایی
بخواب !
حرفی نمانده ، نه کاری
جز اينکه در رفت و آمد اين بغض های گلو گير
فردا را بهتر از امروز بخواهيم
مثل ديروز
آرام بخواب
درست روی گونه ی راست صورتت
آنگونه که يادگار دوران بردگيت را
خالت را
به بيگاری برم
تا عريانی ماه از شرم اين ستم
ابر پوش شود
چرا هميشه پيش از خواب اشک می ريزی
تو هرگاه که بخواهی آزادی
مانند تمام بردگان قرون پيش
که اينک آزادنند .
Monday, August 25, 2003
زمان خاکستری
در كوله بار من
كه آينه دار اندوهم
چشمان آرامت
آبستن كدام روشنايي بود
كه همچون آذرخشي وحشي ميسوخت...
و لبانت عسل سرخي
كه هر دم ميماسید بر زمان ..
در آن هنگام كه
زمين همچنان تلخ بود و تاريك
زماني كه نوازش و بوسه ..
مزهي خوناب و خنجر مي داد
همه آن التيام
از آستان اعتماد تو
فرو ميریخت
تا دنيايي ديگر گونه را به زندگي بنشينم...
Sunday, August 24, 2003
خورشید خانوم ابروشو بر میداره...
اصل خبر

بالاخره عاقبت بلاگستان ختم به خیر شد! گاهی استثنا ً در این ناکجا آباد وبلاگ نویسانی پیدا میشوند که افسرده نباشند
برایتان آرزوی توفیق و خوشبختی میکنم .
Saturday, August 23, 2003
حوا
وقتی دو سه شعر عاشقانه به ياد داشته باشی
تن ات سرود بخواند در هر پگاه و
رگ های سبز پستان ات
بتپد برای آدمی که بیرون از عدن آب می شود
و در حضور سرو
لابه لای گیسوی سبز تو آوازش را تمام کند این گردباد
وقتی سرود بخواند
رگ های سبز پستان ات
گاه و بی گاه
بتپد دو سه شعر عاشقانه لابه لای لبانت ...
آه
من می دانم این افسانه دیگرتکرار نمی شود
من می دانم زمین دیگر ایمن نیست
تو باش
بمان
آواز بخوان ...
Wednesday, August 20, 2003
عطر اشك
شكسته و تنها خزيده بود گوشه اي
دلش در مشتي كه مي فشرد و تنگ تنگ
و نگاهش دور و گلويش پر بغض پر سنگ
چشم دوخته بر زمين كه پناه ابدي است.
مژگان از رطوبت اشك هاي نچكيده چسبيده به هم
پلك ها قرمز و تب دار و ملتهب
لب هايش داغ و متشنج و سيب چانه لرزان
گويي سنگي به چاه زنخدانش افتاده بود.
دلي كه نمي خواست ديگر ببندد.
به هيچ كس
چون كه تاب نمي آورد.
خراب مي كند اين بيتابي همه چيز را
بهم مي ريزد .
بهم ريخته بود.
انگشت ها سرد و مرتعش.
دستش را مشت كرد.
چشم هايش را پاك كرد.
پتو را بالا كشيد تا تمام صورتش را بپوشاند.
زير لب گفت :
پنجره را ببند. چراغ را هم خاموش كن. تاريك بهتر است. ديگر نمي بيني. نمي خواهي.
بست و خاموش كرد.
كورمال … كورمال … تا ديگر نبيند و دل نبندد.
در تاريكي راه رفتن سخت بود گفت اين بهتر است.
دستش را ميان تاريكي دراز كرده بود كه به جايي نخورد و نيفتد.
به حرفهاي دستش بهتر گوش داد:
ديوار … ديوار … پنجره بسته … طاقچه …چراغ سرد خلموش …
نفسي به راحتي كشيد . همه چيز درست بود.
دلش را سر جايش گذاشت و دماغش را بالا كشيد.
گلمهايش محكمتر شد و رطوبت نفس هايش كمتر.
پايش را جلو تر برد … قدمي ديگر و ديگر و ديگر …
راه افتاد بود دوباره …
قدم هايش را تندتر كر اما هنوز محتاط.
دور اتاق تاريك خوب گشت.
نفس آرامي كشيد : خوب شد.
دوباره قدم برداشت.
آسوده.
ديوار … طاقچه … چراغ سرد.
مسيرش را كج كرد به سمت وسط
آهسته از كنار ديوار دور شد.
دستهايش هوا را كنار مي زد و جلو مي رفت.
جرياني از هوا سرانگشتش را لرزاند.
هواي مرطوب…
دستش را جلوتر برد.
گونه اي خيس و بالاتر چشمهاي خيس تر …
پايين تر لبها متشنج و داغ
چانه مي لرزيد و …
دلش دوباره ريخت و صداي آوار در دهليزها پيچيد.
نشست . با چشم بسته و انگشت مرتعش اشكها را شمردن و ستردن.
مشتي دلش را دوباره مي فشرد.
فكر كرد : از تاريكي هم كاري بر نمي آيد.
انگشتهايش گيسواني آشفته و درهم ريخته را نوازش مي كرد.
عطر اشك هنوز مي آمد...
Tuesday, August 19, 2003
یادداشتهای سرگردان شهر ایفل -4
کافه ای در مون مارت
شبی...
ناله ای
و
مسيری از نا گفته های خاک گرفته
و در آن اتاقک
نه نگاهها
نه عشقها
نه جهان امن هرگز هامان
هيچکدام بيدار نبودند
قطره اشکی
سخنی
دو صندلی
گاهی خالی از من
گاهی خالی از تو
سنگفرشی از الفاظ
تا به امتداد شب
و در آن چکاچک بی تکلف خواهشهامان
ـــ نه ـــ
تنها تفاهم رازی بود
که ناگفته ماند و مرد
و يکبار اگر يکبار باز می توانستمش بگويم
اين دو صندلی
نه خالی از تو بود
نه خالی از من.
پروانه
پيچيده ای به کوچه های تنگ
خاطرات پروانه زير پايت ساييده نخواهد شد
يک استکان سيب سرخ
بر امدگی و سفیدی اش
دراز به دراز لميده ای بی خيال اينکه
هر چشم
سفيدی سيب تو را زاغ بزند
باران هم دستم را
به تو مي رساند
هميشه پشت دخترکان کولی هزار خال مرگ ودرود سبز ميشدی
که برای هر خالی هزار هزار
پروانه رفته اند
من بودم و دريا
ستاره شاهد است چقدر باران از من گذشت
Saturday, August 16, 2003
یادداشتهای سرگردان شهر ایفل -3
نتردام دو پاری
اینجا نتردام است. راستی چرا این لشکر قدیسان نیز کمی از آلام گوژپشت مفلوک نتردام نکاستند . شاید پاسخ این باشد که درد انسان را انسان میفهمد نه خدایان و قدیسان ...
کوچ تلخ قهوه
همیشه اثاث کشی و جابجایی خانه برایم کابوسی بوده است ولی گویا گاهی مواجهه با این دشواریها اجتناب ناپذیر است. قهوه خانه قبلی ام اگر چه راحت بود اما چفت و بست درست و پیمانی نداشت. .این قهوه خانه جدید را مدتها بود که بنام زده بودم . در واقع من نوشتن را از اینجا شروع کردم و چند هفته بعد به آنجا که میشناسیدش کوچ کردم. حالا پس از یک سال و اندی برمیگردم به خانه اول . کماکان میتوانید نوشته های قبلی مرا درپستوی قهوه خانه قدیمی ام بیابید! البته تا وقتی که صاحب خانه جوابمان نکند.